اگر دستم رسد روزی که در زلف تو آویزم ز سکر بادهء وصلت هزاران شور انگیزم سر خود گیر ای ناصح چه کارت با من شیدا که با سنگ ملامت هم ز کوی او نمی خیزم به بذل جان میسر بود اگر دیدار آن زیبا سرموئی نیندیشم ز بذل جان نپرهیزم من آن مرغ غم آوازم که دور از گلشن حسنش به روی شاخهء حرمان ز حزن و درد لبریزم چو مقصد کوی وصل توست راسخ هست عزم من چه باک از هیبت تیمور و خون ریزی چنگیزم به استقبال شیدا گفت راثی ارتجالا این: نه چندان مست و مدهوشم که با مستان در آمیزم